حكيم ابوالقاسم فردوسى

589

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

چين و سپاهيانش كه در اين هنگام به سُغد رسيده بودند از سرِ غرور و ناخوش خيالى سرِ جنگ داشتند . يكى از خردمندان دربار او كه از توسن دلى و آتش نهادى وى سخت ترسان و نگران بود به او گفت : تو با شاه ايران مكن رزم ياد * مده پادشاهى و لشكر به باد كه با فرّ او تخت را شاه نيست * به ديدار او در فلك ماه نيست خداوند تاج است و زيباى تخت * جهاندار و بيدار و پيروز بخت خاقان از انديشهء بد خود پشيمان گشت . ميان لشكريان خود ده تن را كه دانا و زبان آور ، نرمگو و آزاده خو بودند برگزيد و به گرگان نزد انوشيروان فرستاد . شهريار ايران آنان را به گرمى و مهربانى پذيرفت . سرِ فرستادگان نامه‌اى كه خاقان چين نوشته بود به شاه داد . خاقان در نامه پس از ستايش يزدان پاك نوشته بود . چون سالار هيتاليان فرستادهء مرا كه با هديه‌هاى شاهوار راهى درگاه شهريار ايران بود كشت و آنچه را با خود داشت به تاراج برد ، با لشكرى گران بر او تاختم و پيروز گشتم و چون از بزرگى و مردانگى و خردمندى و شرم و فرزانگى شهريار ايران آگاه گشتم به جان جوياى دوستى اويم . شاه از خواندن نامه و شنيدن پيام خاقان چين شادمان گشت . فرستادگانش را چنان كه سزاوار بود نواخت . يك ماه آنان را در بارگاه خود نگهداشت ، و هر روز بگونه‌اى ، شكوه و ساز كارزار و لشكريان و پيلان جنگى خود را به آنان نمود . پس از سپرى شدن يك ماه فرستادگان خاقان با خلعتهاى گرانبهايى كه شهريار به آنان داده بود به چين بازگشتند ، و چون به درگاه خاقان پيوستند گفتند : بدين روزگارى كه ما نزد اوى * ببوديم شادان دل و تازه روى به ايوان رزم و به دشت شكار * نديديم هرگز چنو شهريار